به دلیل مبارزه با رژیم پهلوی سر از زندان قصر تهران درآورد. با شکنجه نتوانستند چیزی از زبانش بکشند. با یک کمونیست هم سلولش کردند. او هم فهمیده بود عبدالله حساس است. تا آب می آوردند یا غذا ، اول می خورد که عبدالله نتواند بخورد. نماز خواندن و قرآن خواندن عبدالله را مسخره می کرد.شب جمعه بود. دلش بدجوری
برچسب:
نویسنده: مبین اکبرینژاد
تاريخ: پنجشنبه
17 فروردين
1396 ساعت: 3:01